تبليغاتX
تا نبض خیس صبح

يكبار به مترسكي گفتم:" لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته شده اي"

گفت:" لذت ترساندن، عميق و پايدار است. من از آن خسته نميشوم."

دمي انديشيدم و گفتم:"درست است،چون من هم مزه ي اين لذت را چشيده ام."

گفت:" فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را ميشناسند."

آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود يا خوار كردن من.

يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد. هنگامي كه باز از كنار او ميگذشتم ديدم

دو كلاغ دارند زير كلاهش لانه ميسازند.

( ديوانه/خليل جبران/ترجمه ي نجف دريابندري)

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:9  توسط م.الف 

((ایمانت را ستایش میکنم.))

لاوی به آسمان نگاه کرد.گویی در فکر بود.سپس رو به الیاس کرد:

((ایمانم را ستایش نکن و زیاد هم به من اعتقاد نداشته باش، این پیمانی است که با خود بسته ام.با

خود پیمان بسته ام که خداوند وجود دارد.))

الیاس پاسخ داد:((تو یک پیامبری.تو هم صداهایی را میشنوی و میدانی که دنیای دیگری جز این دنیا وجود دارد.))

((ممکن است خیال کرده باشم.))

الیاس که به تدریج از حرف های همراهش احساس نگرانی میکرد،مصرانه گفت:((تو نشانه های خداوند را دیده ای.))

لاوی دوباره تکرار کرد:((ممکن است خیال کرده باشم. در واقع تنها چیزی که برایم مهم است ، عهد و

پیمانی است که بسته ام.به خود گفته ام خداوند بزرگ منشا همه چیز است.))....

 

 (پائولو کوئیلو/کوه پنجم)

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:18  توسط م.الف 

باید ترسید آنگاه که مستبدان مهربان میشوند.

(شکسپیر)

+ نوشته شده در  شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 1:42  توسط م.الف 

قومی متفکرند اندر ره دین

قومی به گمان فتاده در راه یقین

میترسم از آنکه بانگ آید روزی

که ای بی خبران،راه نه آن است و نه این                  

 

(خیام)

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت 19:37  توسط م.الف 

 
#FFFFFF