|
|
|
|
|
وقتی در راه لاریسا دیدمت ، ــ جاده ی مستقیمی که از میان درختان سدر می گذرد ــ
فکر کردی من مرد جاده ام ، و عاشقم شدی. من، مرد جاده نیستم ، من گم شده بودم.
(لئونارد کوهن) (هفته نامه ی همشهری جوان) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 23:57 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
همه ی ما به شکلی ، در زندگی یکدیگر مؤثریم و من فکر می کنم اصلی ترین هنر این است که همیشه
فاصله ها را حفظ کنیم. اگر بیش از حد به هم نزدیک شویم ، می سوزیم و اگر بیش از حد از یکدیگر دور شویم ، یخ می بندیم. باید بیاموزیم که فاصله ی مناسب را حفظ کنیم و از آنجا تکان نخوریم.این آموختن نیز همانند دیگر چیزهایی که از اعماق وجود می آموزیم ، تنها با تجربه ای سخت امکان پذیر است. باید بابت آن بهایی بپردازیم تا متوجّه اش شویم.
(دیوانه وار/ کریستین بوبن) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 0:12 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
گاهی مسیر جاده به بن بست می رود گاهی تمام حادثه از دست می رود گاهی همان کسی که دم از عقل می زند در راه هوشیاری خود ، مست می رود گاهی غریبه ای که به سختی به دل نشست وقتی که قلب خون شده بشکست می رود اول اگرچه با سخن از عشق آمده آخر خلاف آنچه که گفته است می رود گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند وقتی غبار معرکه بنشست می رود اینجا یکی برای خودش حکم می دهد آن دیگری همیشه به پیوست می رود وای از غرور تازه به دوران رسیده ای وقتی میان طایفه ای پست می رود هرچند مضحک است و پر از خنده های تلخ بر ما هر آنچه لایقمان هست، می رود این لحظه ها که قیمت قد کمان ماست تیریست بی نشانه که از شصت می رود بیراهه ها به مقصد خود ساده می رسند اما مسیر جاده به بن بست می رود
(افشین یداللهی) (آلبوم نهان مکن/علیرضا عصار) |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 12:15 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
کاش می دانستیم
به دنبال چه می گردیم این سان سراسیمه و با شتاب کاش می دانستیم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 11:9 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
اگر به کاری غیر از شناخت خود مشغولی، در تاریکی ها متحیّر می مانی.
(نهج البلاغه) |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:43 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
لطف عشق در نرسیدن است
نرسیدن عاشق به معشوق. تنها همین عشق، ابدیست: عشق به معشوق دست نایافتنی. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه نهم شهریور 1386ساعت 1:13 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
آدمها هستند.
آدمها پیچیده هستند. آدمها زشت نیستند. آدمها زیبا هستند؟! آدمهای زیبا هم هستند. اما باور نمیکنم آدمهای زشت هم هستند، حتی اگر تمام دنیا این را فریاد بزنند، باور نمیکنم چون" نمی خواهم "باور کنم. آدمها هستند. آدمها فرشته نیستند. فرشته ها هم آدم نیستند! آدمها هستند. آدمها نمی دانند چرا هستند. آدمها نمی دانند، آدمهایی هم هستند که می دانند: می دانند که نمی دانند. آدمها هستند. آدمها خوشحالند از اینکه هستند؟! آدمهای ناراحت هم هستند، از اینکه "چرا" هستند! آدمها هستند. آدمها گناه کار هستند. آدمهای بی گناه هم هستند؟ آدمها هستند. آدمها خسته هستند. همه ی آدمها؟ آدمها شاید فقط "هستند" فقط "هستند"
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 0:23 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
انسان هنگامی نخوت خود را از دست می دهد که بداند همیشه میان مردمانِ ممتاز است: انزوا ایجاد
خودبینی می کند.جوانان از آن روی مغرورند که دائماً با امثال خود که هیچ یک از آنها چیزی نیستند اما می خواهند خیلی چیزها باشند ، معاشرت می کنند.
(نیچه)
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 1:4 توسط م.الف
|
||
|
|
|
|
|
همیشه چنین بوده است که مهر به ژرفای خود پی نمی برد ،
تا آنگاه که ساعت فراق فرا می رسد.
(پیامبر/خلیل جبران/ترجمه ی نجف دریابندری) |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:21 توسط م.الف
|
||